
امروز هیچی نشد ساعت ۶بیدار شدم اما ساعت ۷و ربع رفتم بیرون اخه زمین یخ بود تا ساعت ۱۰بیرون بودم بعد زنگ زدم خونه که بابام بیاد بریم وسایل و بیاریم اما گفت نمیام بعد کلی اصرار اومد و رفتیم اما وقتی رسیدیم اونجا گفت غروب میریم اومدیم خونه و بعد ساعت س دوباره رفتیم رفتن سر بزنن فامیلمون که تصادف کرده بود اما من نرفتم و موندم با سحرم حرف زدیم و بعدش اومدن تو راه از عمد از نزدیک اون مبلمان فروشی رفتم و بعد گفتم بیا بریم بیاریمشون و بعدش اومد رفتیم وسایل و بار زدیم و اوردیم بعد خالیشون کردیم و بعد اومد کرایه ماشین و از من گرفت بعدش گفتم بزاریمشون اتاق و نذاشتن...
ادامه مطلب