چه روزگار عجیبیه چه آدمایی وارد زندگیمون میشن
چه ساده مارو ترک میکنن ویه کوله باری از خاطره برامون جا میذارن
نمیگن بعدش با این همه خاطره چیکار باید کرد
که نه میشه پاکشون کرد و نه فراموش میشن
تازه با یه حرف کوچیک دوباره همشون برات زنده میشن
یه لبخند میشینه گوشه لبت و بعدش....
دیگه نمیدونی باید با این حال چیکار کنی
یه حس غریبی میاد سراغت که فکر میکنی برا همه غریبه ای
ودنبال یه آشنا میگردی یکی که دیگه براش غریبه ای
واین غریبه آشنا کاش میدونست که هنوزم آشناست

برچسب:
نویسنده: نیما جعفرینژاد