مرا، دیوانه بخوان ...!
وقتی می آیی ....
کسالتِ ساعت را پاک کن ...!
به سیمِ آخر بزن ....
مثل سنتوری که چنگ می زند ...؟
به وقتِ دیدار .....!!!
هر شب
خيال ميكنم دارمَت...
كنارِ خودم...
برايت چاى ميريزم و
شروع ميكنم از روزمرگى هايم سخن گفتن
هر روز
چشم باز ميكنم
چاىِ يخ كرده ات را سر ميكشم
و با نداشتنت خيلى منطقى كنار مى آيم
اين زندگىِ منِ بعد از توست
برچسب:
نویسنده: نیما جعفرینژاد